تولید ثروت نتیجه تغییر شکل دادن طبیعت توسط و مطابق نیارمندیهای انسان است. انسان مواد خام گرفته شده از طبیعت را شکل می دهد و برای استفاده خود آماده می سازد. در این فرآیند است که ثروت حاصل می گردد. ارزش مبادلاتی محصولاتی که بدین گونه فراهم می گردند، متناسب با میزان و زمان کار انسانی است که بر روی مواد اولیه انجام گرفته است.
مواد اولیه البته خود مقوله ای نسبی است. به طور مثال اگر نفت خام برای ساخت مصنوعات پتروشیمی مواد اولیه است و محصول پتروشیمی در این فرآیند یک محصول نهایی است، همین محصولات پتروشیمی می توانند برای ساخت مصنوعات دیگری مثلاً لوازم آرایشی مواد اولیه محسوب شوند.
بنابر این اگر در طبیعت چیزی وجود داشته باشد که هیچ گونه کاری بر روی آن انجام نشده باشد، اگرچه بتواند مورد مصرف و استفاده انسان قرار گیرد و نیازهای او را نیز برآورده سازد، دارای ارزش مبادلاتی نیست. مثل هوا و آب چنانچه به همان صورت طبیعی و دست نخورده باقی بمانند. ولی همان آب اگر بسته بندی شود یعنی در بطری ریخته شود و از جایی به جای دیگر حمل شود یا لوله کشی شود و به هر حال کاری روی آن صورت گیرد، دارای ارزش مبادلاتی می شود و بدین ترتیب بر ثروت جامعه افزوده می شود.
گام نخست در راه رسیدن به اهداف مبارزات زنان برای به دست آوردن حقوق برابر در جامعه، پذیرش این نگرش و عمل کردن مطابق با این واقعیت است که زن یک ابزار برای لذت و کامجویی مردان نیست. زن یک عضو برابر حقوق جامعه است. زنان در درجه نخست باید خود عمیقاً به این باور برسند، بر آن پافشاری کنند و مردان را نیز به پذیرش این نگرش وادار کنند که زن به عنوان شهروند، همکار، پزشک، مهندس، معلم، پرستار، کارگر، کارمند، دانشجو و غیره در جامعه حضور دارد و باید با شرایط کاملاً برابر با مردان حضور داشته باشد.
معیار ارزش گذاری زن زیبایی ظاهری صورت و اندام نیست. بلکه درجه مفید بودن اجتماعی، سطح دانش و معلومات، نقش او در تولید ثروت اجتماعی است که ارزش و جایگاه اجتماعی او را تعیین میکند. در جوامع مرد سالار طی قرون متمادی عادت شده است به زن به عنوان عضوی ناقص در اجتماع نگریسته شود که وابسته به مرد و زائده وجود اوست. گویی تا با مردی جفت نشود نمی تواند نقش واقعی خود را ایفا کند. متاسفانه بسیاری از زنان نیز بدینگونه می اندیشند که نقش واقعی آنان، شوهرداری، بچه داری، و خلاصه به گونه ای برآورده ساختن نیازهای مرد است.مزدکار کسی است که برای تامین وسایل زندگی خود برای کس یا کسان دیگری کار می کند و در مقابل کار خود دستمزد دریافت می دارد. در واقع او نیروی کار خود را برای تامین زندگی می فروشد. مزدکار دارای سرمایه نیست تا بتواند خود وسایل تولید یا کار خود را فراهم نماید. از اینرو ناگزیر است تا نیروی کار خود را به صاحب وسایل تولید یا فراهم آورنده مقتضیات کار یعنی سرمایه دار بفروشد.
مزدکار می تواند کارگر ساده، ماهر، تکنسین، مهندس و یا حتی مدیر باشد. هرکس اعم از بیسواد، کم سواد، با سواد، تحصیل کرده، کارشناس و متخصص چنانچه قادر نباشد وسایل کار خود را فراهم نماید و از آن طریق امرار معاش خود را میسر سازد، مجبور است کار خود را در اختیار صاحب سرمایه و امکانات قرار دهد و از طریق مزدی که از او دریافت می کند، زندگی خود را بگذراند.
نیاز نیروی چپ ایران به دمکراسی یک نیاز مبرم و حیاتی است. فقدان شرایط دمکراتیک در جامعه ایران در طول تاریخ معاصر نه تنها امکان تبلیغ، ترویج و سازماندهی را از نیروهای چپ ستانده است بلکه از طرف دیگر امکان ارتباط ارگانیک و تاثیر پذیری متقابل با توده های زحمتکش را نیز نا ممکن ساخته است. عوارض این مسئله جدایی از توده، انزوا و تحلیل های غیر دقیق است.
تصور نمی رود که هیچ فردی از طیف چپ در ایران باشد که از ضربات مهلک جامعه غیر دمکراتیک در امان مانده باشد و تاثیرات مخرب و نابود کننده فقدان دمکراسی را بر پیکر نحیف نیروی چپ ایران با پوست و گوشت و استخوان خود حس نکرده باشد. تجربه نشان داده است که هر گاه در مقاطع خاصی از تاریخ و در دوره ای نه چندان طولانی چپ امکانی هر چند محدود برای فعالیت علنی و تماس با توده های مردم را کسب نموده، به شکل اعجاب آور و شتاب آلودی، رشد کرده و به نیرویی مطرح در سطح جامعه تبدیل شده است.
ماده 1 اعلامیه جهانی حقوق بشر اظهار می دارد: " تمام افراد بشر آزاد زاده می شوند و از لحاظ حیثیت و کرامت و حقوق با هم برابرند."
اینکه افراد آزاد زاده می شوند البته مطلب زیاد مهمی نیست. گو اینکه تصور نمی کنم کسی در مورد زاده شدن یا زاده نشدن خود بتواند آزادانه تصمیم بگیرد. یا اصولاً برایم قابل درک نیست که آزاد بودن در زمان تولد به چه کار می آید. آنچه که مهم است اینست که آیا همه انسانها در طول مدت حیات خود آزادند و از لحاظ حیثیت و کرامت و حقوق باهم برابرند یا خیر. تصور نمی کنم که درک این مسئله چندان دشوار باشد که انسانهایی که از جهات مختلف و متنوع در نابرابری به سر می برند، طبیعتاً از لحاظ حیثیت و کرامت و حقوق هم نمی توانند برابر باشند. آیا در جامعه با یک فرد متمول میلیاردر همانگونه رفتار می شود که با فردی محروم و زحمتکش؟ آیا فرزند یک کارگر دارای همان امکانات فرزند یک سرمایه دار برای رشد و پرورش است؟
امپریالیسم مرحله پیشرفته جامعه سرمایه داری است. در این مرحله سرمایه داری از دوران رقابت آزاد وارد مرحله انحصاری می شود. در اواخر قرن نوزدهم حکومت انحصارها در جوامع سرمایه داری پیشرفته جایگزین رقابت آزاد شد.
در پایان قرن نوزدهم تغییرات فنی چشمگیری در صنایع فلزی، شیمیایی و ماشین سازی روی داد. ظهور شیوه های جدید ذوب فلزات راه را بر کارخانه های عظیم فولاد و فلز سازی گشود. افزایش محصول فولاد، تکامل بیشتر ماشین سازی و احداث راه آهن را ممکن ساخت. با کشف و اختراع انواع جدید ماشین: دینام، موتور، با خاصیت احتراق داخلی، توربین بخار، دیزل، تراموا، اتومبیل، لکوموتیو دیزل و هواپیما انگیزه ای بود برای رشد تولیدات صنعتی و گسترش حمل و نقل.
در حالی که در نیمه قرن نوزدهم رشته های صنعتی سبک در تولیدات صنعتی: به طور عمده نساجی، متداول بود، در اواخر قرن نوزدهم نقش عمده بر عهده صنایع سنگین: ذوب فلز، ماشین سازی، استخراج معادن، صنایع شیمیایی و برق بود که تجهیزات غول آسا و احداث کارخانه های عظیم آن نیاز به سرمایه بزرگ دارد.
اقتصاد سیاسی عبارت است از علم قوانین تولید و توزیع نعمات مادی در مراحل مختلف تکامل جامعه انسانی. روشن است که اقتصاد سیاسی ابعاد بسیار گسترده ای دارد ولی آنچه از نظر ما یعنی نیروهای چپ اهمیت اساسی دارد، اقتصاد سیاسی سرمایه داری و به خصوص قوانین و تعاریف مربوط به ارزش و ارزش اضافی است که ما در این مقاله به آنها خواهیم پرداخت.
وجه مشخصه نظام سرمایه داری اقتصاد تولید کالایی است. اقتصاد تولید کالایی یعنی تولید با هدف مبادله. در نظام سرمایه داری تقریباً همه کالا ها برای مبادله در بازار تولید می گردند. برای آنکه کالا بتواند در بازار مبادله شود باید دارای ارزش مصرف باشد، یعنی باید بتواند یکی از نیاز های بشر را برآورده سازد. علاوه بر ارزش مصرف، کالا باید ارزش مبادله داشته باشد. ارزش مبادله با ارزش مصرف متفاوت است. مقدار آن نیز نمی تواند با ارزش مصرف یکی باشد. چیزهایی وجود دارند که ارزش مصرف بالایی دارند ولی ارزش مبادله ندارند یا ارزش مبادله ای کمی دارند. مثل: هوا و آب. پس ارزش مبادله ای یک کالا چیست و چگونه اندازه گیری می شود؟
نطفه های فورماسیون اجتماعی اقتصادی سرمایه داری در درون جامعه فئودالی بسته شد و رشد کرد. این پدیده آن قدر رشد کرد تا با جامعه فئودالی در تضاد جدی قرار گرفت و در نهایت به نابودی جامعه کهنه یعنی مناسبات اجتماعی اقتصادی فئودالی و برقراری نظام نو یعنی مناسبات اجتماعی اقتصادی سرمایه داری منجر شد.
جامعه فئودالی که خود زمانی عاملی برای تحرک و تکامل نیروهای تولیدی محسوب می شد، به تدریج به صورت سد ومانعی در راه این تکامل درآمد. با عدم امکان رشد نیروهای مولد، بازده تولید بسیار در سطح نازلی قرار گرفت و بحران های وسیعی سراسر جامعه فئودالی را فرا گرفت.اهمیت درک ماتریالیسم دیالکتیک برای افراد سیاسی به دلیل نیاز به کارگیری قوانین آن در مورد جامعه و تاریخ است. تطبیق قوانین فلسفی دیالکتیک بر جامعه و تاریخ ماتریالیسم تاریخی نام دارد.
مطابق قوانین ماتریالیسم تاریخی تضاد مابین نیروهای مولد و مناسبات اجتماعی-اقتصادی در نهایت به از هم پاشیدن مناسبات تولیدی و جایگزینی آن مناسبات با مناسبات اجتماعی نوین که سازگاری بیشتری با رشد نیروهای مولد داشته باشند، خواهد شد. به عبارت دیگر تغییرات تدریجی حاصل رشد نیروهای مولد در نهایت به تحولات کیفی یا انقلاب اجتماعی در مناسبات تولیدی و تغییر یک فرماسیون اجتماعی-اقتصادی به فرماسیون اجتماعی-اقتصادی مترقی تر می شود.
گفتیم که هرچه وجود دارد ماده است. اما ماده اشکال گوناگون دارد و نباید با جرم که تنها یکی از اشکال ماده است مشتبه شود. تا کنون سه شکل ماده شناسایی شده است: جرم، انرژی و میدان. ممکن است اشکال دیگری نیز از ماده وجود داشته باشد که تاکنون شناسایی نشده است ولی در آینده شناسایی شود. به هر حال شناسایی اشکال گوناگون ماده بر عهده علم است.
ماده در زمان و مکان وجود دارد و علاوه بر آن در حرکت است. حرکت مطلق و سکون نسبی است. سکون تنها حالتی خاص از پایداری ماده در حال حرکت است. ماده چه در شکل عام آن یعنی کل عالم هستی و چه در اجزای مشخص آن در حال حرکت و تغییر دائمی است.فلسفه یعنی دوست داشتن علم و در معنای تجربی آن می توان گفت که فلسفه عبارت است از دنبال کردن علم و نتیجه گیری از علم و تجربه ( یا چیزهایی که به عینه قابل بررسی و نتیجه گیری هستند)، برای رسیدن به اصولی جهت تبیین آنچه علم آنها را تا کنون کشف یا بررسی ننموده است یا اثبات استدلالی و منطقی آنچه هنوز از طریق علم قابل اثبات نیست.
حد فاصل علم و فلسفه موضوع مطالعات آنها نیست زیرا موضوع مطالعات هردو یکی است. علم درباره موضوعاتی بحث می کند که در دسترس و قابل بررسی و آزمایش اند و لذا با استدلات علمی، محاسبات، مشاهده یا آزمایش علمی میتوان وجود یا عدم وجود و علت وجود آنها را اثبات کرد. ولی فلسفه با تکیه بر دانش علمی و از طریق نتیجه گیری از عام ترین قوانین علمی به بررسی موضوعاتی می پردازد که هنوز دست علم از آنها کوتاه است یا جواب قانع کننده ای برای آنها نیافته است.